1- سلمونی - مشهد - کادودر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.امان از دست این جنگ و مذاکرات که نمیذارن قیمت ها یکم ثبات پیدا کنه .خونمون رسیده به اخرای کار و فاکتورها از زیر میز اومدن روی میز . باید چندتا سکه ناقابل رو تقدیم کنم . اما با این نوسانات .... . در هر حال که ضرر میکنم اما میخام حداقل مبلغ فاکتورهام جور بشهنی نی رو چهارشنبه قبل مبخواستم ببرم یه سلمونی جدید . سلمونی قبلی موهاش رو خوب کوتاه نکرده بود. چشمتون روز بد نبینه تا چشمش به اقای سلمونی افتاد انگا
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08
2- پِهِن مغزدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.امروز بر خلاف همیشه مجبور شدم نی نی رو بذارم پیش مامانم. چون مامان الف رفته بودن تهران.چند وقته که توی شرکت کار خاصی ندارم و اکثر اوقات بیکارم. البته رکود بازار و نبود مشتری هم بی تاثیر نیست. به یک حالت بی انگیزگی تهوع اوری رسیدم.عصر الف رو فرستادم چمدون رو از زیرزمین بیاره. همینطوری لباسا رو تا نشده انداختم توی چمدون تا سر فرصت مرتب کنمشب هم برای نی نی سیب زمینی سرخ شده درست کردم. الف رو فرستاده بودم چند تا چیز
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08
1- طوفاندر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.امروز از اون روزا بود. از شش صبح شروع کردم به شستن لباسهای مسافرت. شستن لباسهای نی نی خودش یه پروژه جداست. ولی بازم تموم نشد و دو سری لباس دیگه باقی موند. سعی کردم روزم رو خوب شروع کنم. یکمی قران خوندم. ده تا درازنشست رفتم (میدونم کمه ولی برای شروع بهتر از هیچیه). چایی درست کردم و منتظر شدم تا پدر و دختر با ناز و ادا بیدار بشن تا منم برم سرکار. اما الف بیدار نمیشد. یعنی بیدار بود ولی نمیتونست چشمش رو باز کنه. کورمال کورمال
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08
1- انتخابجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.من یه دختر زرنگم . من انتخاب کردم که سرکار برم . درس بخونم . بچه دار بشم و خونه زندگیم رو اداره کنم . اینا همشون انتخابای منن پس کسی وظیفه ای در برابرشون نداره . پس حق ندارم غر بزنم و به زمین و زمان گلایه کنم که چرا کسی نمیاد کمکم. ممنونم از الف . از مامان خودم و مامان الف . از همه کسایی که به نحوی کمکم میکنن. این جملات رو باید هر روز به خودم یاداوری کنم . مخصوصا وقتی خونه به طرز وحشتناکی ترکیده. کوهی از لباسای اتو نشده
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08
2- زمیندر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.یکشنبه از صبح تا ظهر اتفاق خاصی نیوفتاد . رفتم سرکار . از وقتی بانک ها مشکل پیدا کرده ، کارای شرکت خیلی کم شده . الف اومد دنبالم . به محض اینکه رسیدم خونه، مشغول درست کردن پلو ماهی شدم و همزمان به نی نی هم ناهار میدادم . اکثر روزها فقط از دست خودم غذا میخوره شایدم به این خاطره که من قلق غذا دادن بهش رو بهتر از مامانی هاش بلدم . خودم داشتم کیف میکردم که عین فرفره این ور و اون ور میپرخم . الف هم اب طالبی خنک درست کرد تا گرمای
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08
3- روضهدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.صبح زود بعد از نماز دیگه خوابم نبرد . چند تاتیکه لباس رو اتو کردم و لباسای الف که کهنه و فرسوده شده بود رو جدا کردم . اشپزخونه رو مرتب کردم و روی کابینت ها رو دستمال کشیدم . یه قسمت از میز ناهارخوری رو هم تمیز و مرتب کردم تا وسایلی که کارتن میکنم رو اونجا بذارم . رفتم بالای پشت بام . چقدر به هم ریخته ، چقدر خاکی . همونجا پشت در کارتن ها رو دستمال کشیدم و روی میز چیدم . چای دم کردم و صبحونه رو اماده کردم . قرار بود ام
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08
4- قراندر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.سه شنبه صبح حالم خیلی بهتر بود . از بعد از نماز شروع کردم و بقیه وسایل رو توی کارتن ها چیدم و تمیز و مرتب گذاشتم کنار . میخواستم کارهای بیشتری بکنم اما خیلی خسته بودم . به خودم گفتم فقط یه ساعت میخوابم بعد بلند میشم و ناهار رو هم اماده می کنم . دلم خوراک میخاد . خلاصه خوابیدن همانا و ساعت 9/5 از خواب پریدم. فقط فرصت کردم لباس بپوشم و نی نی رو زیر بغل بزنم و خونه مامان تحویل بدم و خودمم برم سرکار. حتی پوشکش رو هم عوض نکردم .
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08
5- فرعون جزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.امروز میخواستم ناهار خوراک لوبیا سبز درست کنم. ساعت 7/5صبح از خواب بلند شدم و فرفره وار مشغول ناهار شدم. تا ساعت 9/5 که بخام برم سرکار، برنجم رو چلوکش کرده بودم، چای اماده بود، زعفرونم رو اماده کرده بودم و خورشتم هم در حال جا افتادن بود.شرکت کارم زیاد بود. باید به موجودی انبارها میرسیدم، سفارش های جدید رو ثبت میکردم و امار میگرفتم. برای همین نرسیدم پایتون بخونم. شب قبل خانم دکتر ع اصلاحات جدید مقالم رو برام فرستاد. باید
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08
7- مهمونیجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.جمعه به معنای واقعی لش کردم. بابا صبح زود ظرفهای شام رو شسته بود. صبحونه رو هم اماده کرده بود. تنها کاری که من کردم این بود که خونه رو مرتب کردم و جارو زدم. ظرف های صبحونه رو هم شستم. بعد راهی خونه بابای الف شدیم. ناهار اونجا دعوت بودیم. انگار قرص خواب خورده باشم. همش دلم میخواست ولو بشم. حدود هف و نیم شب از روستا راه افتادیم و بعد سه ربع رسیدیم خونه مامانم. توی مسیر برگشت قرانم رو حفظ کردم و یه صفحه هم روخوانی کردم. مه
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 1:08



چهارشنبه توی یک جمله خلاصه شد. بالاخره دفاع کردم. راحت شدم. هرچند کلی ایراد گرفتن اما به خوبی با نمره 19.75 تموم شد. با یه اقایی اشنا شدم که دانشجوی دکترا بود. یا حرفهایی در مورد کار و... زد که منو به فکر فرو برد.
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
سلامگفت حالت چطور است ؟ گفتمش عالی است مثل حال گل . حال گل در چنگ چنگیز مغولخداروشکر هنوز زنده ایم . از جنگ جون سالم به در بردیم . از گرونی ها رو هنوز مطمئن نیستم .توی این مدت بی اینترنتی، اتفاقات زیادی افتاد. خوب یا بد مهم نیست . بالاخره میگذره اما تاثیری که میذاره میتونه ابدی باشههمچنان سر کار میرم . با خانم دکتر ع دوباره ارتباطم برقرار شده و در حال اصلاح مقاله هستم. بالاخره تونستم تنها رانندگی کنم . سه روز اول هفته که نی نی پیش مامان الف هست خودم میرم و میام .برادر الف با یه دختر خوب ازدواج ک
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
امان از دست این جنگ و مذاکرات که نمیذارن قیمت ها یکم ثبات پیدا کنه .خونمون رسیده به اخرای کار و فاکتورها از زیر میز اومدن روی میز . باید چندتا سکه ناقابل رو تقدیم کنم . اما با این نوسانات .... . در هر حال که ضرر میکنم اما میخام حداقل مبلغ فاکتورهام جور بشهنی نی رو چهارشنبه قبل مبخواستم ببرم یه سلمونی جدید . سلمونی قبلی موهاش رو خوب کوتاه نکرده بود. چشمتون روز بد نبینه تا چشمش به اقای سلمونی افتاد انگار تمام خاطرات بدش یادش اومد و زد زیر گریه و حتی حاضر نشد از بغل من پایین بیاد. عذرخواهی کردیم و
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
امروز بر خلاف همیشه مجبور شدم نی نی رو بذارم پیش مامانم. چون مامان الف رفته بودن تهران.چند وقته که توی شرکت کار خاصی ندارم و اکثر اوقات بیکارم. البته رکود بازار و نبود مشتری هم بی تاثیر نیست. به یک حالت بی انگیزگی تهوع اوری رسیدم.عصر الف رو فرستادم چمدون رو از زیرزمین بیاره. همینطوری لباسا رو تا نشده انداختم توی چمدون تا سر فرصت مرتب کنمشب هم برای نی نی سیب زمینی سرخ شده درست کردم. الف رو فرستاده بودم چند تا چیزی بخره. نگو بانکها مشکل پیدا کرده و دست از پا درازتر برگشت خونه تا پول نقد بردارهبعضی
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
امروز از اون روزا بود. از شش صبح شروع کردم به شستن لباسهای مسافرت. شستن لباسهای نی نی خودش یه پروژه جداست. ولی بازم تموم نشد و دو سری لباس دیگه باقی موند. سعی کردم روزم رو خوب شروع کنم. یکمی قران خوندم. ده تا درازنشست رفتم (میدونم کمه ولی برای شروع بهتر از هیچیه). چایی درست کردم و منتظر شدم تا پدر و دختر با ناز و ادا بیدار بشن تا منم برم سرکار. اما الف بیدار نمیشد. یعنی بیدار بود ولی نمیتونست چشمش رو باز کنه. کورمال کورمال بردمش دستشویی تا صورتش رو اب بزنه شاید بهتر بشه. نی نی رو هم با شعر و قلق
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
من یه دختر زرنگم . من انتخاب کردم که سرکار برم . درس بخونم . بچه دار بشم و خونه زندگیم رو اداره کنم . اینا همشون انتخابای منن پس کسی وظیفه ای در برابرشون نداره . پس حق ندارم غر بزنم و به زمین و زمان گلایه کنم که چرا کسی نمیاد کمکم. ممنونم از الف . از مامان خودم و مامان الف . از همه کسایی که به نحوی کمکم میکنن. این جملات رو باید هر روز به خودم یاداوری کنم . مخصوصا وقتی خونه به طرز وحشتناکی ترکیده. کوهی از لباسای اتو نشده وجود داره و نی نی یه دونه لباس تمیز هم نداره. میخواستم اول هفته رو شاد و سرح
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
یکشنبه از صبح تا ظهر اتفاق خاصی نیوفتاد . رفتم سرکار . از وقتی بانک ها مشکل پیدا کرده ، کارای شرکت خیلی کم شده . الف اومد دنبالم . به محض اینکه رسیدم خونه، مشغول درست کردن پلو ماهی شدم و همزمان به نی نی هم ناهار میدادم . اکثر روزها فقط از دست خودم غذا میخوره شایدم به این خاطره که من قلق غذا دادن بهش رو بهتر از مامانی هاش بلدم . خودم داشتم کیف میکردم که عین فرفره این ور و اون ور میپرخم . الف هم اب طالبی خنک درست کرد تا گرمای وحشتناک این روزا رو بشوره و ببره . ناهارم 2/5 اماده شد . خوشمزه شده بود
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
سه شنبه صبح حالم خیلی بهتر بود . از بعد از نماز شروع کردم و بقیه وسایل رو توی کارتن ها چیدم و تمیز و مرتب گذاشتم کنار . میخواستم کارهای بیشتری بکنم اما خیلی خسته بودم . به خودم گفتم فقط یه ساعت میخوابم بعد بلند میشم و ناهار رو هم اماده می کنم . دلم خوراک میخاد . خلاصه خوابیدن همانا و ساعت 9/5 از خواب پریدم. فقط فرصت کردم لباس بپوشم و نی نی رو زیر بغل بزنم و خونه مامان تحویل بدم و خودمم برم سرکار. حتی پوشکش رو هم عوض نکردم .گاهی اوقات کارهای شرکت خیلی کمه و من بیکارم . اینجور وقتها یه کارهای شخصی
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05
امروز میخواستم ناهار خوراک لوبیا سبز درست کنم. ساعت 7/5صبح از خواب بلند شدم و فرفره وار مشغول ناهار شدم. تا ساعت 9/5 که بخام برم سرکار، برنجم رو چلوکش کرده بودم، چای اماده بود، زعفرونم رو اماده کرده بودم و خورشتم هم در حال جا افتادن بود.شرکت کارم زیاد بود. باید به موجودی انبارها میرسیدم، سفارش های جدید رو ثبت میکردم و امار میگرفتم. برای همین نرسیدم پایتون بخونم. شب قبل خانم دکتر ع اصلاحات جدید مقالم رو برام فرستاد. باید سریعا انجامشون بدم. ظهر که اومدیم برق نبود. بابای الف اصرار کرد که ناهار رو
برچسب: نویسنده: iamthere تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 0:05